چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند ازدست نوازش تپش دل نشود کم
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
می نهم چون بید مجنون سربه پای خویشتن این چنین زیروزبر عالم نمی ماند مدام می نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
دردها کم شود از گفتن ودردی که مراست از تهی کردن دل می شود افزون چه کنم؟ من نه آنم که تراوش کند ازمن گله ای می دهد خون جگر رنگ به بیرون چه کنم؟ نگارنده : صهبا در تاريخ : جمعه یکم آذر 1387
20:35 - |
| |