تبليغاتX
چشمون سیاه
چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
مامانی رفت........،وقتی که فکرش را هیچکدامین ما نمی کردیم

ساده وآرام بدون اینکه صدای پای رفتنش را بشنویم

رفت..آرام وبیصدا....حتی گنجشکای نشسته روی لبه ی دیوار هم نفهمیدند که مامانی می خواهد برود...

روزها میگذرند فقط میشه فکر کرد که مامانی رفته سفر...

نمیخوام یه لحظه فکر کنم که بر نمیگرده........

دلمممممممممممممم خیلییی  تنگ شده...

فقط شادم از اینکه درد نمیکشی...روزهای رفتنت داره به چهل میرسه ..

ومن یادم نمیره لرزهای تنت در آخرین روز با ما بودن....هنوز صدات تو گوشمه ..لحظه ای که بابا رو صدا کردی ....واییییییییییی ..

 

تو رو خدا قدر بابابزرگو مادربزرگاتونو بدونید......

 

 

هر روز که میگذره باز باورش سخت تر میشه..

جای خالی که هر روز صبح باید دید....

 

 

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : سه شنبه هفتم خرداد 1387 22:17 - | ‌|