تبليغاتX
چشمون سیاه
چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
با رنگ وبویت ای گل !گل رنگ وبو ندارد

با لعلت آب حیوان،آبی به جو ندارد

 

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است

من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد

 

جز وصف پیش رویت ، در پشت سر نگویم

رو کن به هر گه خواهی ، گل پشت ورو ندارد

 

محراب ابروانت ، خواند نماز دلها

آری بمیرد آن دل کز خون وضو ندارد

 

گر آرزوی وصلش ، پیرم کند مکن عیب

عیب است کز جوانی ، کاین آرزو ندارد

 

خورشید روی من چون ، رخساره بر فروزد

رخ بر فروختن را ، خورشید رو ندارد

 

سوزن زتیر مژگان ، وزتار زلف نخ کن

هر چند رخنه ی دل ، تاب رفو ندارد

 

اوصبر خواهد از من بختی که من ندارم

من وصل خواهم از وی ، قصدی که او ندارد

 

با شهریار بی دل ، ساقی به سر گرانی است

چشمش ، مگر حریفان می در سبو ندارد

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه هشتم بهمن 1386 21:46 - | ‌|