چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند یاد ایام ..........
خیلی از ادما هستند که عشقو عاملی میدونن برا از پا درآوردن انسانها ولی برا من همیشه عشق یه حس شیرین بوده انگار یکی داره دل ادمو قلقلک میده. .... درعشق پیش بینی،سنگ ره وصال است شد سیل محودر بحر،از پیش پا ندیدن گاهی وقتا عاشق با عشق خودش حال میکنه حتی نحوه عشقبازی یه جورائی با عشق درونشه نه معشوقش سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن گر توانی،آشنائی با نگاه خود مکن قبله ی من!عکس در شرع حیا نامحرم است خلوت آیینه را هم جلوگاه خود مکن وتعبیر به این زیبائی: همچو بوی گل که در آغوش گل از گل جداست و چقدر قشنگ میتونه فریاد بزنه: تویی در دیده ام چون نورومحرومم زدیدارت نمی دانم زنزدیکی کنم فریاد ، یا دوری گاهی وقتا یه خلوت ساده باعث میشه فکر کنی نگارت ساعتهاست که کنارت نشسته وعاشق هیچ وقت دوست نداره که کسی اونو از خلوتش بیرون بیاره مرا هر کس که بیرون می کشد از گوشه ی خلوت ستمکاری است کز آغوش یارم می کشد بیرون هیچ وقت نمیخواد که از عشق فرار کنه واونو یه فریاد رس میدونه: به داد من برس ای عشق،بیش از این مپسند که زندگانی من صرف خوردوخواب شود یادش بخیر عاشق این تک بیتا بودم....
دوام عشق اگرخواهی ، مکن با وصل آمیزش که آب زندگی هم می کند خاموش آتش را کند معشوق را بی دست وپا ،بیتابی عاشق بلرزد شمع بر خود تا زجا پروانه برخیزد دردها کم شود از گفتن ودردی که مراست از تهی کردن دل می شود افزون ،چه کنم؟ من نه آنم که ترواش کند از من گله ای می دهد خون جگر رنگ به بیرون چه کنم و............................ و...........یادش بخیر سال 83 استاد گرامی دکتر صفائی درس صائب 6غروب، که هنوز عاشقانه صائب خواندنش در یادم مانده.
نگارنده : صهبا در تاريخ : شنبه هشتم دی 1386
0:52 - |
| |