تبليغاتX
چشمون سیاه
چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
یک سال گذشت....

نه کسی نمرده ...  مگه نمیشه بگن یه سال گذشت از عمر یه وبلاگ

یک سال گذشت وفقط وفقط برا من موند یه عالمه خاطره ویه عالم

دوستای خوب وهمینطور تجربه های قشنگ ...

یاد همه اون روزها بخیر ....

یادم نمیره اون روز تو خیابونای تهران بودم همراه سحر گوگولی...

 که خرابات خبر بسته شدن پرشین لاگو بهم داد ( از بس که همیشه خوش خبره)

بعدش که اومدم اصلا حس این نبود که بیام اینجا .. اما خب اومدم  چون

مجبور بودم  همه اینجا بودن ولی قشنگیش به این بود که ۲۴ ساعته

همه همدیگرو پیدا کردن و اوایل این تنها من نبودم که از این وضع ناراحت

بودم.

اما مشکل من یک کم فرق می کرد اونم این بود که من اونجا هم شده

بودم غصه دار ترین پرشین لاگی واینجا جائی که اورگان پرشین لاگ جمع

بودند من شدم آواره ترین پرشین لاگی.

وقتی به این یه سال فکر می کنم خیلی چیزا از ذهنم می گذره

واینو فقط بچه های مهاجر پرشین لاگ درکش میکنن..

 

واما آمدن من اینچنین آغاز شد ...

سلام  به همه ی اونایی که گمشون کردم.امیدوارم هر چه زودتر پیدا شون کنم.

 

ولی اصلا این جا بهم حال نمی ده.

وبا یه عکس غمگین...

واما دوستان من در اون شرایط ویادگاریهاشون که خیلی برام با ارزشه..

نويسنده: خراباتی

يکشنبه 29 آبان1384 ساعت: 19:19

سلام عزیزم.

خوش اومدی.

غصه نخور.عادت می کنیم.

وب سايت

نويسنده: میلاد

يکشنبه 29 آبان1384 ساعت: 19:40

سلام
خوبی؟؟رسیدن بخیر.
همچین بدم نشد جون خودم بچه ها الان با هم متحد تر شدن
خدا رو چی دید
یه وقت دیدی سایت زدیم....
شاد باشی
آواره پرشین لاگی ها

وب سايت

نويسنده: سراب

يکشنبه 29 آبان1384 ساعت: 20:1

سلام
رسیدن به خیر،خوبید انشالله؟؟
من به شما لاگ جدیدتون رو تبریک میگم
چیکارش میشه کرد باید مجبوری با همین حال کنیم
ممنون از اینکه سر زدی
خوش باشی

وب سايت

نويسنده: نرگسی

يکشنبه 29 آبان1384 ساعت: 20:21

سلام خانومی
حق با شماست
هیچ جا پرشین نمی شه
به من هم سر بزن
...

وب سايت

نويسنده: مسیح

يکشنبه 29 آبان1384 ساعت: 23:42

سلام

هم برگشتنتون از سفر و هم وبلاگ جدیدو به شما

و پیدا کردن آدرس اینجا رو به خودم

تبریک می گم

اینم می گذره

سخت نگیر

:)

مسیح هیچ وقت هیچ قولی رو با اطمینان نمی ده

وقتی برام نوشتی که از سفر برمی گردی و پستهای دو سه ماه اولمو می خونی

با خودم گفتم چه خوبه که می تونه این قدر مطمئن قول بده

ای مسیح ترسو تو هم یاد بگیر و کمی شجاع باش

ولی

ظاهرا

پرشی وفا نکرد

:)

ایشالا بمونه برای بعد از باز شدن مجددش

...


سربلند بمونی و ایرونی

وب سايت

نويسنده: گنجش

دوشنبه 30 آبان1384 ساعت: 1:36

سلام
خوش اومدی


نويسنده: من

دوشنبه 30 آبان1384 ساعت: 7:49

ویرینگ بلاک هستم
خیلی خوشحال شدم که وبلاگت را دیدم
برات توی لاگ جدید آرزوی موفقیت دارم


نويسنده: دختر بارونی

دوشنبه 30 آبان1384 ساعت: 17:8

سلام صهبا جونم
منم امیدوارم که دوستات رو پیدا کنی
البته الهی که پرشین لاگ باز راه بیفته و برگردیم سر خونه زندگی خودمون
شاد باشی و بارونی


نويسنده: چرند

دوشنبه 30 آبان1384 ساعت: 18:46

سلام عزیزم.

منم اومدم.

بیا ببینمت.

وب سايت

نويسنده: رضوان

دوشنبه 30 آبان1384 ساعت: 20:55

صهبا سلام
غم مخور

نويسنده: عاکف

سه شنبه 1 آذر1384 ساعت: 2:1

من دلم بگرفته آری دوستان راهم دهید........این فضا آلوده بر غم،شعر دلخواهم دهید
خواه شد بر آسمان و خواه هم روی زمین.. چشمها دارم به سویی راه بر ماهم دهید
سلام صهبای مهربان
غمت گذران باد و نسیم شادی به رویت وزان .دلتنگی ات کاملا قابل درک است چون برای همه ی ماها این تجربه ی تلخی است.امیدوارم دوستیها استمرار داشته باشد
آرزومند پیروزی دوستان!
عاکف

وب سايت HYPERLINK "mailto:iran_watanam202@yahoo.com"پست الکترونيک

نويسنده: سید

سه شنبه 1 آذر1384 ساعت: 20:34

سلام صهبای مهربان

انشالله اینجا هم محیط دوستانه ای چون پرشین باشد

ایام به کام

وب سايت

نويسنده: مسیح

سه شنبه 1 آذر1384 ساعت: 22:21

سلام

هنوزم تو مد غمی ؟

:)

فکرشو نکن

با این روحیه فرصت امروزتو واسه نوشتن از دست دادی که هیچ

ممکنه فرصتهای فردا هم از دستت بره

منتظر نوشته های سرزنده و شادت می مونم

سربلند بمونی و ایرونی

وب سايت

نويسنده: گل آقای سابق!!!

سه شنبه 1 آذر1384 ساعت: 22:59

سلام صهبا خانم همیشه الکی گر یان!!!
خوبی ؟ الکی الکی واسه خودت اومدی اینجا!! داری چرت میزنی ها ؟
دوستات ماشالله همه که هستند! دیگه باز هم غمگینی؟ هر چند من خودم قرار گذاشتم تا یک یا 2 ماه واستم شاید ماشین پرشیا لاگ ما اومد و من سوار شدم!!
اگه نیامد شاید بیام تو جمع شما!!
شاد باشی جدی جدی!!
عزت عالی مستدام

پست الکترونيک

نويسنده: مولود

چهارشنبه 2 آذر1384 ساعت: 2:30

سلام عزیزم

خوبی؟؟؟

اشکال نداره

کم کم عادت میکنی

دوست دارم

مولود

وب سايت

نويسنده: کسری پیرو

پنجشنبه 3 آذر1384 ساعت: 3:9

سلام؛

خوش آمدی .امیدوارم در کنار دوستان احساس دلتنگی نکنی.

امید که پرشین لاگ دوباره برقرارشود.

پاینده باشی.

وب سايت

وامید بر بازشدنش بود اما نشد.........

 

 این صهبا کی یک ساله شد..

یادش بخیر....................

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 22:56 - | ‌|

زشتی وزیبایی

روزی "زیبایی وزشتی" در ساحل دریایی به هم رسیدند وتصمیم گرفتند که در دریا شنا کنند .

پس از اندکی زشتی به ساحل برگشت ولباس زیبایی را به تن کرد وراهش را گرفت ورفت .

اندکی بعد زیبایی از اب بیرون امد واثری از لباس خود ندید وچون مجبور شد برهنه نباشد لباس زشتی

را به تن کرد وبه راه خود ادامه داد .

از آن روز به بعد گاهی اوقات برخی انسان ها آن دو را با هم اشتباه گرفتند اما بودند وهستند معدود

افرادی که صورت زیبایی را دیدند وبا وجود لباسی که بر تن داشت او را شناختند وبعضی نیز سیرت

ناپسند زشتی را شناخته وگول لباس زیبایی را که بر تن دارد نخورده وبا سیرت نیکوی زیبایی اشتباه

نگرفتند .


همه وهمه گفته شد تا بخوام یک کم با هم بیشتر در مورد شناخت بدونیم وشما هم به من کمک کنید.

میخوام در مورد شناخت بگم وشاید اگه بخوام در مورد سیرت زیبا و اینجور قضایا بگم بحث واقعا

کلیشه ای میشه . ولی یه کوچولو: اصلا نمیخوام بگم زیبایی تو زندگی اصلا مهم نیست ونقشی نداره

ولی اون نقش کلیدی که خیلی از چیزا میتونه تو زندگی داشته باشه شاید زیبایی نصفشوو نتونه تو خودش داشته باشه .

خب بحث من اصلا در مورد شناخته کاش همه جوونها یک کم بیشتر به این قضیه اهمیت بدن .

کاش اینقدر با احساس تصمیم گرفته نشه اونم تصمیمی به این بزرگی که یک عمر اگر نادرست باشه

باید چوبشو بخورن حتی با طلاق هم همه میدونیم که درصدی از این مشکل حل نمیشه وحتی بیشتر

وبیشتر میشه . شناختهای ظاهریُ شناختهای خیابانی ُ  شناخت در محیط دانشگاه  ُ شناخت اینترنتی

"چت "که شایع ترینش در چند سال اخیر بوده .و واقعا اینها جز اینکه نام شناخت بر اونها باشه  چیز

دیگه ای رو با خودشون یدک میکشن ؟

اونقدر روی اذهان پدر ومادر کار شده که گاهی خودشونم وقتی میخوان از بچه بپرسن که مثلا تا حالا

کجا بودی یا اینکه تلفنی با کی حرف می زدی ویا اینهمه مدت پشت کامپیوتر چیکار می کردی

اونها خجالت می کشن ویا پیش خودشون میگن الان تو این دور زمونه اگه از بچمون این سوالاتو بپرسیم

نشونه عقب موندگیمونه واین فقط مال گذشته هاست  الان بچه باید ازاد باشه تا خودش راهشو

پیدا کنه . اما کدوم راه  ....... کدوم راه وقتی راهنمایی پدر ومادر نباشه ..

یه شکست عشقی که کتمان کردن این قضیه مسخرست چون نوجوون تو یه سن خاص بنابر خواست

خداوند گرایش به جنس مخالف خودش پیدا میکنه و .... اگر پدر مادر اگاهانه دنبال رفتار نوجوون خودشون

باشن ایا باز  هم از این قبیل مشکلات پیش میاد ؟...

حال این شکست گاهی میتونه باعث بشه که نوجوون راهشو پیدا کنه واما گاهی که البته در بیشترین

موارد حتی خودش رو هم گم میکنه .

واما غافل نشیم از جوونای ۲۰ ۲۱ ساله که گاهی فکر میکنیم از سن خطر گذشتن وبعضی از اونها

وشاید بیشترشون در این سن شریکی انتخاب میکنن برای زندگی خودشون وشاید سالها هم بدون

اطلاع خونواده ارتباط داشته باشن وبعد هم این قضیه  به اصرار خودشون منجر به ازدواج هم میشه

وبعد یه مدت کوتاه که خوشیهای زودگذر تمومم شد وتازه زندگی شکل به خودش نگرفته همه

چیزهایی که پنهان بوده ارام ارام روی لایه ی اول زندگی قرار میگره وهمه اون دوست داشتنها

و فدا شدنها به اعماق زیرین زندگی میرسه که هر گز دستشون  به اون نمیرسه.

 

شناخت مهترین چیز در شروع یه زندگیه که کمترین اهمیت به اون داده میشه .

کاش وای کاش که چشمها بهتر واگاهانه انتخاب می کرد و انشالله که همگی انتخابها از روی اگا هی

صورت بگیره .


اول : اینکه از همه معذرت میخوام برا طولانی شدن پست وهمه میدونید که مسئله شناخت مهمتر از

این چیزهائیه که من گفتم و خیلی هم مختصر وشاید کمی از عقیده شخصی گفته شد ومطمئنا حق

مطلب هم ادا نشد .

دوم : امیدوارم کمکم کنید چون خیلی نیاز دارم به اینکه راهنمائی بشم که چطور این راه رو به درستی برم .

سوم : از خداوند برای تک تک دوستانم خوشبختی وسعادت در زندگیشان را خواستارم .

نگارنده : صهبا در تاريخ : سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 18:56 - | ‌|

اول سلام به همه .

دوم اینکه گفته بودم میخوام در مورد وبلاگ تکونیم براتون بگم که الان وقتشه .

راستیتش تغییرات تو نوع نوشتنه . تو این مدت کلی فکر کردم ویه تصیمیماتی گرفتم  واسه تغییر تو

نوع نوشتن حالا بگذریم از اینکه چطور به این نتیجه رسیدم . می خوام در مورد زندگی وتجربه ادما

در مورد  خوشیو ناخوشیهائی که ممکنه تو زندگی خیلی از ما ها پیش بیاد واینکه چیکار باید کنیم برا

حل مشکلاتمون اینجا بگم . البته در اون حد نیستم که بخوام حرفای قلمبه سلمبه بزنم وچیز زیادی هم

نمی دونم اما میخوام با کمک تک تک دوستام خودمم یاد بگیرم . این مطالبی رو هم که اینجا ممکنه

بنویسم بیشتر از کتابا یا مجلاته اما خیلی از اونا ممکنه نظیرش تو زندگیه خیلیا باشه .

از همتون میخوام کمکم کنید با نظرات وپیشنهاداتتون به هدفهائی که میخوام تو این وبلاگ دنبالشون کنم برسم .

 دیگه فعلا حرفی واسه گفتن ندارم تا بعد .

نگارنده : صهبا در تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1385 12:5 - | ‌|

                         

 

طی خبراهای رسیده امروز تولد ستاره عزیزه . تولدت مبارک باشه دوست عزیز ومهربونم .

اینم کادوی تولدتو اگه میتونی بازش کن .


علت اپ نشدن این وبلاگ اینه که داره کمی وبلاگ تکونی توش میشه وقت شد تو پست بعدی راجبش توضیح بیشتری میدم .

 

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1385 5:29 - | ‌|