تبليغاتX
چشمون سیاه
چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
آقاجون من یعنی اینقده بد بودم که تو مجلس باباتون رام ندادین ....؟؟؟

درسته ،به بدیام اعتراف می کنم اما مگه امشبو برا ما گناهکارا کنار نذاشته بودید؟

پس چرا راهم ندادید.....؟؟

از همتون التماس دعا دارم  مارو که راه ندادن....

نگارنده : صهبا در تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1385 22:0 - | ‌|

سپاس خدای را که برای هر گاه برای حاجتی خواهم

او را ندا کنم وهر زبان بخواهم بدون واسطه با او خلوت

کنم واو بدون واسطه حاجتم را بر آورد .

ستایش برای خدائیکه غیر او را امید ندارم واگر امیدی

به غیر او داشتم نا امیدم می کرد .

ستایش خدای را که با من دوستی کند با اینکه او

بی نیاز است از من .

میخوانمت ای اقای من  به زبانیکه لالش کرده گناهش

ای مولای من هر وقت گناهم را بینم در هراسم 

وچون بینم کرمت را طمع ورزم .

پس اگر بگذری بهترین مهربانی واگر عذابم کنی ستم نکرده ای .

"فرازی از دعای ابو حمزه ثمالی "


تو این روزای قشنگ چند تا حاجت بزرگ دارم و یکیش

که اگه بتونم بنده زرنگی باشمو از خدا بگیرم خیلی

میتونه کارامو راه بندازه . اونم اینه که خدا کمکم کنه

زشتی گناه جلو چشام بیاد اونم طوریکه با تمام نفرتم

بتونم ازش دوری کنم .

همتون تجربه کردید این منم که خیلی عقب موندم

اخ که چه لذتی داره ادم هر کاری میکنه وا سه رسیدن

به خدا باشه . وقتی ادم به اون چیز میرسه انگار تموم

دنیا باهاشه . دیشب شهادت یه بانوئی بود که همه

چیزشو در ظاهر گذاشته بود واسه عشق زمینیش ولی

همش برا رسیدن به عشقی بود که قشنگ ترین عشقا

بوده براش . واینجوری هر دوتائیش در کنار هم حس یه

زیبائیه وصف نشدنی رو به ادم میده که ادم دوست نداره

با دنیا وهمه قشنگیای توش عوضش کنه .

اینجوری ادم میتونه از همه عاشقای دنیا هم عاشق تر باشه وحاضر باشه جونشم برا عزیزش بده .

چون برای خدا دوست داشتن ته ته عشقاست ........ ( وای که چقدر دوست داشتنیه)

کاش که ما هم بتونیم ........

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 10:45 - | ‌|

گفتم از آنها بگویم

آنها که از سر گذشتند

 

زین خشکسالی پریدند

بی بال و بی پر گذشتند

 

با کوله باری پر از شب

ماندیم در خواب غفلت

 

از دشت حیرت سبکبال

مثل ابوذر گذشتند

 

مثل شقایق شکفتند

هر چند با ریشه در خاک

 

هنگام رفتن چه آسان

مثل کبوتر گذشتند

 

با پیکر پاره پاره

از پشت پرچین پائیز

 

از پا نیفتاده مغرور

صدها صنوبر گذشتند

 

با کاروان شقایق

رفتند و ما مثل سنگی

 

ماندیم از آنها بگوئیم

آنها که از سر گذشتند .

 

 

وقتی به یادشون میفتم وقتی فیلمای مربوط به اونا رو مبینم

هزار جور فکر به سراغم میاد با خودم میگم کجای این دنیام

یا دارم چیکارا میکنم . یا اینکه اسیر چیا شدم .......

 

یاد اون دختر کوچولوئی میفتم که تا صدای زنگ در میومد

به خیال اینکه باباش برگشته از جا میپرید و بابا بابا میکرد تا

می رسید دم در و وقتیکه دم در روی باباشو نمیدید با حالت

سر خورده وبغض تو گلو میگفت : بابا نه...

واون لحظه بود که تمام اهل خونه بغضشون میترکید با دیدن

چهره ی معصوم اون دختر. که گناهی نداشت چون فقط دلش

 

هوای باباشو کرده بود .

 

 

 

ولی اون دختر کوچولو هر چند روزای سختی رو گذروند اما

بلاخره باباش اومد پیشش اما  دوستائی داشت تو جای جای این کشور

که بابا هاشون دیگه واسه هیچ وقت جلوی در خونشون نیومدن ...

 

الان اون دختر کوچولو بزرگ شده اما دلش واسه خیلی چیزا میگیره...

 

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه سوم مهر 1385 0:34 - | ‌|