تبليغاتX
چشمون سیاه
چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
عید مبارکی
سلام به همه

یه سال دیگه هم گذشت . آخرین برگهای تقویم در پشت حصاری از زمستان وپائیز ورق می خورد وما در این سو چشم به روز های رفته 

دوخته ایم.

آخرین برگ تقویم ورق خواهد خورد وجهان از آواز قناریهای کنار پنجره سرشار خواهد شد.

ما فقط بهار را به تماشا می ایستیم . وحال آنکه :

بهار حرف کمی نیست ما نمی فهمیم

زبان تازه تقویم را نمی فهمیم

درخت پا شد وزخم زمین شکوفا شد

هنوز چیزی از این حرفها نمی فهمیم

                   

                        "  مبارک مبارک سال نو همتون مبارک "

یادمون نره امسال سر سفره هفت سین مهمون عزیزی داریم که باید حرمتشو حفظ کنیم .

راستی تو وقت اضافه دعاها تون منو هم فراموش نکنید.

   " ایشالله سال خوبی واسه همه دوستان و همه مردم عزیزمون باشه "

نگارنده : صهبا در تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 22:39 - | ‌|

اخ که چه حالی میده  

 

 

امروز روز بسیار وحشتناکی برای من بود . تو رو خدا فکر کنید کدوم آدم سالمی طاقت میاره که صبح

سه بار متوالی از خواب ناز بیدار ش کنن ولی خم به ابرو نیاره !!!!!!!!!

که من چون حتما سالم نبودم در این سه بار طاقت آوردم !!!!!!!!

بعد از اون هم به اجبار رهسپار بیرون شدم برای انجام اعمال ایثار گرانه برای دوستان.

( چه کنیم نافرم شیفته مرام تختی هستیم )

ظهر خسته ومونده به خونه رسیدم وبعد از خوردن ناهار تمام زمینه ها رو برای یه خواب راحت فراهم

کردم .

اعم از خاموش کردن صدای هولناک تلفن ـ اتاق بی سر وصدا ـ ویه جای گرم وراحت )

همینکه چشماهم برای یه خواب یه ساعته داشت گرم میشد ناگهان صدائی از یه نفر از اهالی خانه به 

گوش رسید که حاکی از این بود که من باز باید عمل ایثارگرانه انجام میدادم .

( اخه خدااااا چرا اینهمه ثوابها رو امروز برای من گذاشتی!!! ) چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

بعد از اتمام کمک رسانی به آت عزیز دوباره رفتم که زمینه را برای یه خواب راحت فراهم کنم .

اما باز بخت با من یار نبود ...........

بعد از یه ربع تلاش بی وقفه برای خواباندن خودم نا گهان صدای آن عزیز باز هم به گوش رسید که......

دیگه نمی خوای بیدار شی............ (اخه خدایا من که تازه خوابم برده بوددددددددددددد)

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا منننننننننننننننننننننننننننننن

فکر کنید انگار در آن لحظه کسی روی قلبم هیزم خورد می کرد ومن با اولین صدای تیشه بیدار شدم .

دیگه فایده نداشت باید بیدار میشدم چون اگه باز هم تصمیم به خواب می گرفتم  مدتی طول میکشید

واز ساعت کلاسم می گذشت به نا چار بلند شدم ورهسپار کلاس.................

 

                                     " آخه این انصافههههههههههههههههه "

ایشالله هیچ وقت از این بلاها سر هیشکی نیاد ولی شاید شونصد بار سر خودم اومده خیلی دردناکه

                                  خیلییییییییییییییییییییییییی

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 1:25 - | ‌|

لستر
روزی یه پری که در درخت انجیری خانه داشت

به لستر آرزویی جادویی پیشنهاد کرد  تا هر چه می خواهد آرزو کند .

لستر آرزو کرد علاوه بر این آرزو  دو آروزی دیگر هم داشته باشد .

وبا زیرکی بجای یک آرزو صاحب سه آرزو شد .

بعد با هر یک از این سه

سه آرزوی دیگر در خواست کرد !

وبا این حساب  افزون بر سه آرزوی قبلی

مالک نه آرزوی دیگر شد !

وآنگاه با زرنگی تمام ، با هر یک از دوازده آرزو ،

سه ارزوی تازه طلب کرد !

که می شود چهل وشش تا ... یا پنجاه ودوتا ؟

خلاصه با هر ارزوی تازه

آرزو های بیشتری پیشنهاد کرد .

تا سر انجام مالک پنج میلیاردو هفت میلیون و هیجده هزار وسی و چهار آرزو شد!

آن وقت آرزو هایش را کنار هم روی زمین چید

و آواز خواند و پای کوبید !

بیشتر و بیشتر وبیشتر ... و آرزوها روی هم تلنبار شد .

در حالیکه مردم لبخند می زدند ، می گریستند ،

عشق می ورزیدند و حرکت می کردند ...

نگارنده : صهبا در تاريخ : جمعه نوزدهم اسفند 1384 1:39 - | ‌|

یادش بخیر..............
یادش بخیر اون روزا که بعد از ظهر مادر بزرگ بیچاره با هزار تا حرفو کلک

می خواست  ما نوه های زبان فهمشو بخوابونه

بیچاره چه مصیبتی می کشید آخرش هم خودش بجای ما به خواب

می رفت .از یه سرو دو گوش برامون می گفت . همیشه یه سر و دو

گوش برایم یه موجود بسیار وحشتناک بود بعدها که بزرگ شدم تازه دوزاریه

کجم جا افتاد ... (ولی باز بعد از اون همه سالها به همون حرف رسیدم

که امان از همون یه سرو دو گوش )

یادش بخیر اون روزا که سرگرم می شدیم با بازیه پا پا پلنگی انگشتر تلنگی

(بقیه رو همشهریا بخونن )

بابا خان کیه بوشو رشت بازار چی بیهی چی نیهی سوزن درزن پیله پا

کوجه پا جمع بزن )

چقدر قشنگ بود اون روزا .........

خدایا دلم می خواد سالهای زیادی از عمرمو اگه باقی مونده بدمو برای

ساعاتی به اون روزا برگردم ..........

ای کاش میشدددددددددددددد...............

دوستای عزیزو گلم منو ببخشید یه حالی دارم که خودمم نمی دونم . اگه یه مدت نتونستم پست بزنم یا اینکه مثل همیشه نتونستم بهتون سر بزنم ببخشید .

ولی سعیمو میکنم که اینطوری نشه . همتونو دوست دارم ارزومند شادیه همه اونائی هستم که منو تو این مدت شرمنده مهربونی هایه خودشون کردن .

اون عزیزیکه گفتن این مینگیل مینگیله دور موسو بردارم چشم حتما من تازه اون نظرو خوندم . در اولین فرصت .  من خودمم خوشم نیومده.

 

شاد باشید.

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه هشتم اسفند 1384 2:39 - | ‌|