تبليغاتX
چشمون سیاه
چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
                             "   مولودم تولدت مبارک "

                    

 

تولد مولود خودمه دل همتون بسوزه دوستش دارم یه عالمه .

دعا کنید واسش امتحان داره . دعا کنید همه امتحاناتشو خوب خوب بده .

 

                           یادتون نره.

مولودم می خواستم تموم وبلاگمو واست گلباران کنم اما بلد نبودم .

نگارنده : صهبا در تاريخ : جمعه سی ام دی 1384 1:27 - | ‌|

بی تو من زنده نمانم
بی تو طو فانزده ی دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی ورفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک در خشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی .

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تومن در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوائی

توهمه بود ونبودی

تو همه شعرو سرودی

چه گریزی ز بر من ؟

که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل

به تو هر گز نستیزم

من ویک لحظه جدائی ؟

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم.

 

همه میدونن پنج شنبه روز عید غدیر ه . منم چون تو این روز کسی مارو تحویل نمی گیره مجبور شدم

با این شعر یک کم خودمو تحویل بگیرم . خوش بحال همه سیدا . چون حداقل یه روز تو این دنیا به

نامشونه . اما هیچ روزی به نام ما نیست . خب دیگه اینم یه غصه دیگه ی صهبائیه . ولی تو این پستم

می خوام به همه سیدای خوب وعزیزمون تبریک بگم.

میغان ـ میلاد ـ ونرگسی عزیز که تازه فهمیدم سید هستن.

عیدتون مبارک مبارک باشه . عیدی ما یادتون نره.

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 23:59 - | ‌|

خاطره امروز من
امروز امتحان خوشنویسی داشتم با هزار شوق و ذوق تا صبح بیدار شدم وخودمو برای رفتن به امتحان

اماده کردم . راستشو بخواین انتظار قبولی نداشتم چون خدائیش ایندفعه خیلی کم کاری کردم.

جونم واستون بگه که امروز صبح زود البته واسه خودم کله سحر بود ساعت ۹ از خواب بیدار و راهی

انجمن شدم. وقتی چیزی رو که واسه امتحان باید می نوشتم دستم اومد وحشت زده شدم.

خدای من هزار جور ترکیب میشد واسش زد . خیلی نامرد بودن اخه اون چلیپا واسه دوره ممتاز بود

ومن داشتم امتحان عالی می دادم . خلاصه بعد از یه عالم مشقت یه ترکیب زدم که خودم کلی حال

کردم از خودم انتظار نداشتم . تر کیبی به این زیبایی خلق کنم . به یکی از اساتید نشون دادم حالمو

گرفت . ( چه میشه کرد اعتماد به نفشم خیلی بالاست )

بعد از اون کاغذامتحان اومد دستم جنسشو که دیدم شوکه شدم . چیزی بین گلاسه و کاغذ معمولی .

طوریکه اگه اشتباه می نوشتم قابل جبران نبود. 

منم که اینقدر حواسم پرت بود که ایا می تونم از عهدش بر بیام یا نه زدم یک کلمه رو جا انداختم.

البته اونقدرا هم وضعیت هولناک نبود. استادمو صدا زدم وانم اومد انگشتان مبارک رو در دهان کرد وقدری

از آب مبارک دهانشو نثار ورقه امتحانم کرد.

حالا شما با این وضعیت فکر می کنید من تو امتحان قبول میشم ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

اینم ترکیبی که باید میزدم واسه نورلند عزیز میذارم :

دوش میامد و رخساره بیفروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

 

ببخشید اگه نگارشش بده بقول دوستان ان لاین نوشتم.

 

 

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : شنبه بیست و چهارم دی 1384 2:41 - | ‌|

رنگها
راهی کشف کرده ام      که برای همیشه با هم دوست باشیم

این راه خیلی ساده است    " هر چه من می گویم انجام بده"

                    

 

بچه ها خوشحال میشم راجع به دوستی برام بنویسین...

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه نوزدهم دی 1384 3:26 - | ‌|

عشق که عنوان نمی خواد
تا میکشم خطوط تو را پاک میشوی

داری کمی فراتر از ادراک میشوی

 

هر لحظه از نگاه دلم می چکی ولی

با دستمال کاغذیم پاک می شوی

 

این عابران که می گذرند از خیال من

مشکوک نیستند تو شکاک می شوی

 

تو زنده ای هنوز برایم  گمان نکن

در گور خاطرات خوشم خاک می شوی

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : چهارشنبه چهاردهم دی 1384 3:33 - | ‌|

گلی گم کرده ام می جویم اورا...

 

وای دارم آتیش میگیرم دیگه از غصه وغم دلم می خواد بمیرم....

نگارنده : صهبا در تاريخ : جمعه نهم دی 1384 19:22 - | ‌|

ما هی نقره ای
در بر که ای ماهی می گرفتم

که یک ماهی قشنگ نقر ه ای به تورم خورد

ماهی به من گفت : رهایم کن! تا هر آرزویی داری برآورده کنم

علم دانش ؟قصر طلا

یا شکلات وشیرینی؟هر اندازه دلت بخواهد...

گفتم "قبول" ودر آب رهایش کردم

ماهی آرزوی ساده لوحانه ام را

در گوش دریای ساکت زمزمه کرد

وخنده کنان شنا کردورفت.

امروزهمان ماهی دوباره به چنگ افتاد

همان شاه ماهی قشنگ نقره ای

او دوباره به من آرزویی پیشنهاد کرد

وگفت :اگر آزادم کنی

هر آرزویی داشته باشه بر آورده می کنم...

چقدر خوشمزه بود!

نگارنده : صهبا در تاريخ : سه شنبه ششم دی 1384 4:36 - | ‌|

تا نفس هست به او می نازم
 

نگارنده : صهبا در تاريخ : شنبه سوم دی 1384 3:14 - | ‌|