چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند یه خواهش از مهربونم
ای خدا ئیکه گفتی خیلی بهم نزدیکی . اگه نزدیکی پس چرا صدامو نمیشنوی
نه ...نه تو حتما می شنوی ولی نمی دونم چرا جوابمو نمی دی ؟؟؟؟؟؟؟ این چیزیکه من ازت می خوام گمون نکنم چیز زیادی باشه . خدای مهربون من من فقط یه دل می خوام یه دلی که از سنگ باشه . میدونی واسه چی؟ واسه اینکه هیشکی نتونه بهش آسیب برسونه . یه دلیکه واسه هیشکی مهربون نشه. خدایا ازت خواهش کردم. به امید روزیکه بتونم با خودم این بیت شعرو زمزمه کنم: بس که با سنگ ز سختی دل من یکرنگ است سنگ بر شیشه من شیشه زدن بر سنگ است نگارنده : صهبا در تاريخ : سه شنبه بیست و نهم آذر 1384
2:17 - |
| دلتنگی خودم
رقیبان اعتبارم را شکستند
شکوه پایدارم را شکستند
هجوم سایه های سرد وحشی بهارم را بهارم را شکستند
به باغ معبد سبز سپیدار تبرداران تبارم راشکستند
نگاهم تارو شب تارو ودلم تار به یک زخمه سه تارم راشکستند
حریم عشق راآواره دیدند همه دارو ندارم راشکستند
مزن ای قوم بر نعش دلم سنگ خدایا چوب دارم را شکستند. شعر از حسین شهابی نگارنده : صهبا در تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384
2:42 - |
| به دنبال گم شده
مادرم مي گفت:اگر سرت را محكم نگه نداري ،
گمش مي كني.
امروز انگار همين طور شد. عصر كه با دوستم بازي مي كردم زمين خوردم و سرم قل خورد و رفت. رفت و رفت تا از نظر ها نا پديد شد ! حالا نه مي توانم دنبالش بگردم ، چون چشم هايم آنجاست. نه صدايش مي توانم بزنم چون دهانم آنجاست. (تازه صدايم را هم نمي شنوم ، چون گوش هايم آنجاست) حتي نمي توانم به آن فكر كنم ، چون مغزم آنجاست. پس همان بهتر كه چند لحظه اي روي اين سنگ بنشينم و استراحتي بكنم....................
"با تشكر از نقاشي استاد خرابات عزيز"
نگارنده : صهبا در تاريخ : شنبه نوزدهم آذر 1384
1:24 - |
| دروغ از دروغ بدم میاد از دروغگو بیشتر
تا کی آ دما می خوان به هم دروغ بگن .کی می خواد این دروغا تموم بشه . وقتی به من دروغ میگن از خودم بدم میاد از اینکه باید سعی کنم که فکر کنند دارم باور می کنم. شاید من خیلی پر توقعم شاید راست گفتن اونقدر که در نظر من مهمه وخودمو براش تو زحمت میندازم مهم نباشه . خیلی وقتا بطور مصمم تصمیم به دروغ گرفتن کردم اما نتونستم حتما لیاقت می خواد شاید من ندارم. آخه بگو تو که غیبت می کنی بعد دروغ دیگه چیزیه ...... دارم شک میکنم واقعا راست گفتن خوبه یا نه....... نگارنده : صهبا در تاريخ : یکشنبه سیزدهم آذر 1384
1:5 - |
| غریبه بیچاره
- اهای ای غریبه بیچاره
وقتی از گرسنگی به گریه می افتی چه می کنی؟ -از آسمان واز پف ابرها برای خودم نیمرو درست می کنم آقا -اه ـ ای غریبه بیچاره وقتی سوز سرما از تپه ها میآید چه می پوشی؟ -با آرزوهای رنگین با نرگس ونسرین برای خودم لباس گرم می دوزم آقا -آه- ای غریبه بیچاره وقتی دوستت بار سفر میبندد چه می کنی؟ -آه تنها آنوقت است احساس می کنم که بیچاره ام آقا نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه هفتم آذر 1384
5:16 - |
| تیر
دیروز تیری در آسمان رها کردم
تیرم بر سینه ی ابری نشست که آرام می گذشت. ابر از آسمان افتاد و روی ساحل جان داد. دیگر هر گز تیری رها نخواهم کرد!
نگارنده : صهبا در تاريخ : پنجشنبه سوم آذر 1384
1:12 - |
| |