چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند ازدست نوازش تپش دل نشود کم
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
می نهم چون بید مجنون سربه پای خویشتن این چنین زیروزبر عالم نمی ماند مدام می نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
دردها کم شود از گفتن ودردی که مراست از تهی کردن دل می شود افزون چه کنم؟ من نه آنم که تراوش کند ازمن گله ای می دهد خون جگر رنگ به بیرون چه کنم؟ نگارنده : صهبا در تاريخ : جمعه یکم آذر 1387
20:35 - |
| سلام ....اومدم چون دلم خیلی تنگ شده بود .....نمی تونم حرف بزنم
چون خیلی حرف دارم ... فقط میتونم اینو بگم امسال از پرحادثه ترین سالهای زندگیم بوده که من درکش کردم. خوبیها وبدیهاش زیاد بوده شکر خدا دلم به شکایت وا نشده وهمه رو تونستم تو دلم براشون جا وا کنم..... خیلییییییی حرف داااارم اما وقت گفتن نیست وزبون هر چه اروم بگیره زندگی راحت تره...... خدایااااا امیدم به تو *روز دختر مبارک* نگارنده : صهبا در تاريخ : جمعه دهم آبان 1387
19:56 - |
| مامانی رفت........،وقتی که فکرش را هیچکدامین ما نمی کردیم
ساده وآرام بدون اینکه صدای پای رفتنش را بشنویم رفت..آرام وبیصدا....حتی گنجشکای نشسته روی لبه ی دیوار هم نفهمیدند که مامانی می خواهد برود... روزها میگذرند فقط میشه فکر کرد که مامانی رفته سفر... نمیخوام یه لحظه فکر کنم که بر نمیگرده........ دلمممممممممممممم خیلییی تنگ شده... فقط شادم از اینکه درد نمیکشی...روزهای رفتنت داره به چهل میرسه .. ومن یادم نمیره لرزهای تنت در آخرین روز با ما بودن....هنوز صدات تو گوشمه ..لحظه ای که بابا رو صدا کردی ....واییییییییییی ..
تو رو خدا قدر بابابزرگو مادربزرگاتونو بدونید......
هر روز که میگذره باز باورش سخت تر میشه.. جای خالی که هر روز صبح باید دید....
نگارنده : صهبا در تاريخ : سه شنبه هفتم خرداد 1387
22:17 - |
| ترا دوست دارم ترا به اندازهء آسمان دوست دارم ترا من به اندازهء بی کران دوست دارم تو خود آسمانی،تو خود بی کرانی،عظیمی ترا من به قدر خودت در جهان دوست دارم ترا مثل آن دختر شاه پریان که قصرش بنا گشته در عمق یک داستان دوست دارم تو جاری شدی در رگم،درتمام وجودم توآبی،ترا چون نهالی جوان دوست دارم تو روح منی،بی تو من مرده ام،هیچ هیچم توجانی،ولی من ترا بیش از آن دوست دارم ترا با امیدی که مرغابی بی پناهی پردسوی دریاچه ای بی نشان دوست دارم تو سرشار عطری،توشور آفرینی،تو سبزی ترا چون گذرگاه پروانگان دوست دارم نگارنده : صهبا در تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1387
0:3 - |
| با رنگ وبویت ای گل !گل رنگ وبو ندارد
با لعلت آب حیوان،آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است من عاشق تو هستم ، این گفتگو ندارد
جز وصف پیش رویت ، در پشت سر نگویم رو کن به هر گه خواهی ، گل پشت ورو ندارد
محراب ابروانت ، خواند نماز دلها آری بمیرد آن دل کز خون وضو ندارد
گر آرزوی وصلش ، پیرم کند مکن عیب عیب است کز جوانی ، کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون ، رخساره بر فروزد رخ بر فروختن را ، خورشید رو ندارد
سوزن زتیر مژگان ، وزتار زلف نخ کن هر چند رخنه ی دل ، تاب رفو ندارد
اوصبر خواهد از من بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی ، قصدی که او ندارد
با شهریار بی دل ، ساقی به سر گرانی است چشمش ، مگر حریفان می در سبو ندارد نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه هشتم بهمن 1386
21:46 - |
| |