تبليغاتX
چشمون سیاه
چشمون سیاه
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
عیدتون مبارک
اول سلام وبعد عیدتون مبارک نه قصد پست زدن داشتم نه هیچ چیز دیگه پس به نوشته هام ایراد نگیرید البته اگه بگیریدم مشکلی نیست ما بسیار انتقاد پذیر میباشیم...ومدتیست همه دهان انتقادشان به سمت ما باز شده وپوستمان  را کلفت نموده اند..

بگذریم ......

خواستم یه حلالم کنید هم داشته باشم...فرصتی پیش امده تا باز سری به دیار کسانی بزنم که پایینو بالا رفتن نفسم را مدیونشان هستم ..وعاشقانه دوستشان دارم..

دوست دارم هروقت که به دیدنشان میروم به نیت دیدار همیشگیشان بروم شاید شاید هنوز راهی برایمان باز باشد وشاید اه ما هم از جنس نیاز باشد....

دلم میخواد فریاد بزنم اینبار عاشقانه تر میروم ........دلم میخواهد چیزهایی که در دلم هست را برایتان بنویسم..اما.........................

تازه فهمیده ام "دنیا را به بازی بگیرید" یعنی چه؟

ولی تعجب میکنم از دنیا ومردمانش وخودم.......... چقدر سرگردان این دنیا شده ایم وچقدر دنیا استادانه ما را به بازی گرفته..

چرا اینقدر در مقابلش خود را عاجز کرده ایم................

خدایا ...............خدایا...........

مارا هم بخواه ......پاک بخواه.............

ومیدانم پاکی ما جزبا.....به دست نمی اید

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391 14:1 - | ‌|

تا خدا هست نا امیدی نیست
ومن می نویسم برایتان هر انچه که نتوانستید بخوانید

البته اگر این فسقلیه شهر اشوب بگذارد...

ان نقطه های بی معنی یعنی امتحااااااااااااااااااان

انهم از نوع استخدامیش...

وان نقطه ها یعنی این نخود کوچک نمیگذاشت من چیزی بخوانم وان نقطه ها یعنی استرس

"هم اکنون به خبری که الان به گوشم رسید توجه کنید مامان جون وبابا جون این نخودی ما اومدن ببرنش هوا خوری"بقیه بعد رفتنش...

ان نقطه ها یعنی حرفایی که نمیشد به وزیر محترم بگویم وبر روی دلم سنگینی می کرد

وبا تحمل اینهمه استرسها  و خواندن منابع از روی صفحه کامپیوتر وچشم درد قبول نشدم..

اولش خیلی ناراحت شدم بعدش گذاشتم به پای مصلحت واینکه باوجود بازنشسته

نشدن مادرم کسی

نیست از این لی لی پوت نگه داری کنه.

 

به هر حال سرتون درد نیارم الکی خودمو راضی کردم.

ولی باز میگم هرچی خدا بخواد ماهم ازش خیرمونو میخوایم.

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : پنجشنبه ششم مرداد 1390 20:49 - | ‌|

سلام.........

.....................................

......................................................

ایا کسی هست که اینا روبخونه؟

نگارنده : صهبا در تاريخ : دوشنبه سی ام خرداد 1390 22:59 - | ‌|

مادر
ومن مادر شدم

وتازه فهمیدم که این بهشتی که زیر پای مادران گذاشته اند اری می دهند ولیکن به خون جگر دهند

یه ماه گذشت از بیست ونه دی تابه الان تازه فهمیدم چقدر باید قدر خواب راحت رومی دونستم چقدر باید قدر غذای راحت خوردن رو می دونستم وهمینطورقدربیرون قدم زدنو ..

الهی شکرت ولی خدا قوت بده به همه اوناییکه اون زمونا ده دوازده تا بچه بزرگ کردن..

خیلی حرف دارم ولی وقت ندارم

اگه تونستم باز میام ودرد دلامو می نویسم تا هیچ وقت این مرحله از زندگیم یادم نره..

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : شنبه یکم اسفند 1388 13:45 - | ‌|

سلام به همه ی کسانیکه ممکنه گذرشون یه روزی ویه لحظه به این وبلاگ سوتو کور من بیفته

فکرشو نمی کردم الان بیشتر از یه ساله که هیچ مطلبی ودرد دلی اینجا ننوشتم.

الانم اومدم تا یک کم چراغاشو روشن کنم خاکاشو بتکونم وبگم منم هستم.....

خیلی دلم میخواد  بتونم یک کم درد دل کنم اما اینقدر احساسات متفاوت تو وجودم اینورو انور میپره که

نمی تونم ونمی دونم چطور باید در موردشون صحبت کنم.

وانتظاااااااررررر.............چیزی وکسیکه هم منتظرشم وهم از اومدنش ترس تو وجودم موج میزنه.

وعذرخواهی از همه کسانیکه حقی برگردنم دارند.

وزندگی شفاف تر ازگذشته میگذره واین منم وافکارم که خیلی پیچیده تر شدم...

اگر گذرتان افتاد به اینجا التماس دعا

 

 

نگارنده : صهبا در تاريخ : پنجشنبه هفدهم دی 1388 11:9 - | ‌|